• نيم نگاه




نظرات شما : 1
   

 

 • آگهي



 

 • وبلاگ‌ها

 

 
 

 • سايت‌ها

     
 

 • ويژه

 


 

 
 
 

 • بایگانی

 

 • تماس


omid_mds[at]yahoo[dot]com
mohaddes[at]hazfiat[dot]com

 

 • طرح


Design by
desig.alefba.info
Banner by
Omid Mohaddes

 MovableType 3.2
RSS | Atom
 

 

« من تکه تکه می نهم این خانه روی هم | Main | لیلی یک ماجراست »
 

December 27, 2006

من تکه تکه می نهم این خانه روی هم

 
زیرهجوم اینهمه آوار درد و غم
امشب دلم هوای تو کرده است بد رقم
 
می دانم سکوت دلم غافلی ولی
 با هر درنگ سوی در خانه می دوم
 
اینجا میان آهن و سیمان و دود و سنگ
دنبال چشمهای زمین خورده ی توام
 
دیشب هوای شرجی گلشهر زد سرم
رفتم کنار ساحل آرام و بعد هم
 
یک چای داغ جای شما سبز بد نبود
زیر و بم صدای بنان  لی لی بلم
 
یک ناکهان سرخ مرا تا کویر برد
تش باد  طبل حادثه را کوفت دم به دم
 
نالید مادری و زمین لرزه اش گرفت:
بم بم ببم ببم ب ب بم بم ببم ببم
 
من اعتراف می کنم عاشق نبوده ام
اینسان غریب کی ز غمت مویه کرده ام
 
از گرمگاه مدرسه باری نیامدم
مثل همین جماعت بی درد محترم
 
تا در پتوی بی سر و ته خاکتان کنم
تا مرگ را دو دمدمه تلقین تان دهم
 
آدم نه یک سگم به تب گرم آشتی
از مرزهای آبی باران گذشته ام
 
تا در زمین مرده تو را جستجو کنم
تا از زمین مرده تنت را نفس کشم
 
من اعتراف می کنم عاشق نبوده ام
اینسان غریب کی زغمت زوزه کرده ام
***
من پاره پاره می نهم این زخم در دلم
من تکه تکه می نهم این خانه روی هم
 
می سازمت دوباره اگر باورم کنی
می سازیم دوباره اگر باورت کنم


پ . ن : شعر از محمد حسین بهرامیان
پ . ن ۲: فکر کنم همه سوال های الپر رو جواب داده باشه


 December 27, 2006 02:16 PM | TrackBack
 نظرات

اميد جان اين باور كه نوشته اي حالا و امروز خيلي سخت شده است. خيلي. باور كن. زنده باشي!

نویسنده: هژير at December 28, 2006 02:20 AM


 

چه روزاي مزخرفي بود ! تا 3 روز به محض اينكه تنها مي شدم اشك مي ريختم و گريه مي كردم . داشتم مي مردم كه بلند شم و برم بم ٬ اما مي دونستم كاري برنمي ياد ازم . چه قدر كش مي يومدن اون لحظه ها ... اما حالا همه مون فراموش كرديم . 3 ساله كه فراموش كرديم و دي ماه كه مي رسه يادمون ميفته و دوباره مي ره تا سال ديگه . همين حالا هم تا جايي كه من مي دونم وضع مردم بم بهتر از اون روزا نيست اگه بدتر نباشه . اون روزا لااقل كانون توجه بودن و همه براي مطرح شدن خودشون هم كه شده سعي مي كردن يه جوري بهشون كمك كنن . اما حالا ...

نویسنده: فرزانه at December 28, 2006 09:42 AM


 









مرا به خاطر بسپار








 

 • روزنوشت


 

۸۵/۱۰/۷


مردا مریضن ... زن ها مریضن ... بچه ها مریضن ... راننده های تاکسی مریضن ...  هم کلاسی ها مریضن ... عابران خیابان مریضن ....
همه مریضن ..
پس کی سالمه ؟
نکنه خودمون هم مریضیم خبر نداریم ؟

:: لینک ::● نظرات شما : 0
[ بایگانی ]